-
آقاجون ، تولد نوادگان مبارک
دوشنبه 5 تیرماه سال 1391 22:57
۵ تیر : تولد عاطفه ، فائزه و همسرش (علی آقای صبوری) مبارک ۱۲۰ سالگیشون رو در وبلاگ تبریک بگم الهی * * به این دعا می گن دعا برای دیگری که اول در حق خودت مستجاب می شه (مسلما من هم باید ۱۲۰ سالگی ام زنده باشم تا در وبلاگ بهشون تبریک بگم دیگه... )
-
یک روز به یاد ماندنی در هتل حبیب
شنبه 3 تیرماه سال 1391 16:32
سلام دیروز مهمان عمو حبیب بودیم در قطعه ای از بهشت ،که همه جای زمین قطعه ای از بهشته ،وقتی که یک عده فامیل با دلهای باصفا و پر از صمیمیت ، اونجا دور هم جمع می شن... جاتون خالی همه بودیم ... منظورم از همه ،تمامی فرزندان و نوه ها و فامیلهای وابسته به نوه ها ونتیجه ها ،جز عمو احسان تاجیک اسماعیلی که به علت درد در...
-
وعده ی ما ،ویلای عمو حبیب....
سهشنبه 30 خردادماه سال 1391 00:00
به خاطر مشغله های فراوون و گرفتاریهای زندگی ماشینی(البته که دارم شعارگونه صحبت می کنم)،خیلی کم پیش میاد که در جایی غیر از خونه ی آقاجون و مادر جون ،دور هم جمع بشیم. خدا بهشون عمر طولانی بده ، واقعا بزرگترها بچه ها رو به هر بهانه ای شده دور هم جمع می کنند. ولی هر چند که فرصت های کمی برای دور هم بودن در جایی غیر از...
-
مغز اقتصادی داشته باشید!
سهشنبه 16 خردادماه سال 1391 18:11
در کل آقاجون عادت داره هر وقت که کنارش می شینیم ،حال و احوال ساده ای از ما بپرسه و از دل جوابی که می دیم، یه مبحث تازه پیدا کنه و در باره اش یه نکته پند آمیز به خودمون برگردونه.... جمعه ای که گذشت ، در جواب چه خبر؟ بهش گفتم : هی ، آقاجون ... به قول فائزه زندگی سخت شده ،یه هو... آقاجون هم با سیم رابط منحصر به فردش...
-
خوشبختی ،چیه؟؟؟؟؟
سهشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1391 18:42
خوشبختی چیه ؟ و خوشبخت کیه؟ یه سئوال تکراری که فکر نکنم کسی جوابشو بدونه . اگر هم بدونند در همین حد جواب می دن که : خوشبخت منم دیگه .... یا ، .....بابادلت خوشه... خوشبختی کجا بود.... ولی فکر کنم یه جواب براش پیدا کردم، دقیقا به شیوه ی ارشمیدس..... ......خوشبختی یعنی اینکه وجودت برای دیگران مایه ی آرامش باشه ،اونقدر...
-
روزت مبارک ، مادرجون
دوشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1391 17:06
از بچگی همه اش شنیدیم که پشت یک مرد موفق ،یک زن موفق هست . درست به تعداد مرتبه هایی که شنیده ایم علم بهتر از ثروت است. بچه تر که بودیم از شنیدنش هیچ احساسی بهمون دست نمی داد ،جز اینکه : وای چقدر تکراریه!!! اما الان که بزرگ شده ایم و به اصطلاح سری توی سرها پیدا کرده ایم(البته اگر پیدا کرده باشیم)،قضیه یه طور دیگه...
-
مدیریت تفکر و احساس
شنبه 23 اردیبهشتماه سال 1391 01:58
دیروز خونه ی آقاجون و مادر جون بودیم... ما، مامان،عمو حبیب ، عمو رحمت ،عمه فاطی و خانواده هامون... بنابراین لازم نیست توضیح بدم که اصلا مجال مصاحبه با آقاجون در مورد عشق و ... نبود... ولی جاتون خالی ... دور هم عشق کردیم... اصلا یادم نمی ره که باید ته و توه این قضیه رو در بیارم ...پس مطمئن باشد ،در میارم... ولی یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 اردیبهشتماه سال 1391 16:13
-
بگذارید گریه کنه....
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 09:30
کوتاه و مفید..................یکشنبه بود که در هتل عزیز غوغایی به پاشد... ملینا برای بدست آوردن قیچی چنان هوارهایی می زد که گوش فلک به درد می اومد... طبق معمول که تا طوفان شروع می شه من و مامان و هر کس دیگه ای که اونجا باشه واسه آروم کردن طوفان دست و پا می زنیم... دویدیم تا ساکتش کنیم...آقاجون گفت :ولش کنید.......
-
چند شب به یاد ماندنی در هتل عزیز
شنبه 16 اردیبهشتماه سال 1391 16:28
یوهو............... دو تن عمه ،یک تن شوهر عمه و چند تن دیگر از بزرگ و کوچک فوامیل رفته اند داخل خارج: جایی که بهش می گن عراق... آقا جون و مادر جون هم برای اینکه واقعا نمی تونند جای خالی عمه ی کوچک رو که در منزلی دیوار به دیوار خونشون سکنی گزیده ،ببینند،تقریبا ۹ روزه که اومدند شهر،و موقتا در هتل عزیز اقامت دارند......
-
تلنگری که هرگز نزدی
پنجشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1391 18:20
آقاجون،مهربون،فهمیده،دانشمند، آگاه،با درایت خیلی چیزها رو توی زندگی بهمون یاد دادی،هنوز هم در حال یاد دادنش هستی مثلا همین دیروز خونه ی بابا اینا بودی،داشتی با ملینا بازی می کردی انگار نه انگار که بیشتر از نود ۹۰ سال تفاوت سنی دارید. داشتی دقیقا مثل یک بچه باهاش ورجه و وورجه می کردی این طرف و اون طرف اتاق و همین...
-
بزرگ معلم خاندان تاجیک اسماعیلی
چهارشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1391 18:48
سلام هفته ی معلم مبارک همین... آقاجون ...بی تعارف ، بی بروبرگرد، بی دغدغه ، بی سرو صدا، بی خنده، بی شوخی، بی دعوا، بی هیچ کلکی ، یکی از بزرگترین معلم های زندگی منه... پس آقاجون روزت مبارک
-
قربون عالم بچگی...
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1391 22:30
قربون بچگی ها.... چه عالمی داشتیم... این پست رو باید توی وبلاگ (یک فنجان حرف تازه دم )می گذاشتم ، یعنی توی وبلاگ نوه ی سوم آقاجون ، سرکار خانم مهندس زهرا داوری کیا... ولی چون عامل اصلی نسبت ما با هم،آقاجونه ، یعنی بزرگ خاندان تاجیک اسماعیلی، بنابراین فرقی نمی کنه که اینجا بنویسم یا اونجا... ... آی گفتی ،زهرا جون......
-
عارف بازی در نیارید...
سهشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1391 09:29
دیدید بعضی ها حرف های خیلی قلمبه و آنچنانی می زنند و با هزار ولع شمارو به دین و دینداری دعوت می کنند ، ولی دریغ از سر سوزن تآثیر که روی شما ایجاد کنند؟؟؟؟؟دیدید خیلی ها مدام دم از اسلام و قرآن و خدا می زنند ولی یک هزارم یک ریشتر هم ته دلتون رو به لرزه نمی اندازند؟؟؟؟دیدید آدمهایی رو که فکر می کنند اوج با خدابودنند ولی...
-
خدا همان است که پیش روی ماست
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 20:25
به هر کجا بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمی توانی کرد خدا همان است که پیش روی ماست یادمه بچه که بودیم بابا هیچ وقت ما رو برای نماز صبح بیدار نمی کرد مگر اینکه شب قبلش ازمون می پرسید که می خواهید برای نماز صبح بیدارتون کنم؟؟؟ و اگر جواب مثبت بود ؛ پس بیدارمون می کرد.... همیشه جواب مثبت بود. سالها گذشته و هنوز که هنوزه نمی...
-
سرآغاز
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 20:03
هر کس که می تواند مورد علاقه دیگران باشد؛ دارای کمترین عیب هاست! پدر بزرگ من از این جور آدمهاست. کسیه که محاله باهاش آشنا باشی و دوستش نداشته باشی... آخه واقعا دوست داشتنیه... نه فقط دوست داشتنی. مهربونه. داناست. آگاهه. کاملا فهمیده است و فرهیخته... درکش از دنیا فوق العاده است... البته مشک آن است که خود ببوید؛ نه آنکه...